خرید بک لینک

وقتی کنار همیم حالمون خوب میشه... شادیامون و غمامون خیلی مشابهه... حرفای همو میفهمیم و به اعتقادات هم احترام میذاریم! روز خیلی خوبی بود و به سرعت برق و باد گذشت!

برچسب: دورهمی, نویسنده: رها حیدری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 6:01

بالاخره روز عقد رسید. تمام تایم قبلش به بدو بدو گذشت. کلاس کمانچه هم برای هفته دوم کنسل شد... تایم عقد 4 تا 5 بود! من یه ربع به چهار هنوز تو آرایشگاه بودم :/ وقتی رسیدم زهرا برام خط و نشون بود که میکشید! که همیشه همینی، من درستت میکنم!!! آخه خواهر من درست تر از این؟ داریم اصلا؟ به سرعت اون لباس هندی قرمزه رو که از مدت ها قبل گذاشته بودمش برای این روز پوشیدم, شال قرمزمم سر کردم! و رژ لب قرمز

برچسب: پیوند, نویسنده: رها حیدری تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 2:19

چند باره میام بنویسم نمیتونم... حالم این روزا همزمان با پخش شدن عطر پاییز تو فضا کوفتیه کوفتیه... بیست و نه ساله به این درد مبتلام... نمیدونم یه جور سندرومه... پاییز زدگیه چه کوفتیه... ولی میدونم دلم داره از شدت گرفتن از وسط قاچ میخوره... خب بعد سه سال امسال تنهام هستم مزید بر علت هست... تو راه برگشت آهنگ ای باران قربانی هم رو ریپیت بود... هی چشمام پر و خالی میشد... منتظر یه پقی بودم بشینم وسط خیا

برچسب: پاییز,گرفتگی, نویسنده: رها حیدری تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 15:07

روزها یک جوری درهم و شلوغه که نمیدونم از کجا میان و به کجا میرن! به همین سرعت دو هفته گذشت از آغاز به کارم در شرکت جدید... دو هفته ست دارم چیز یاد میگیرم و این بهم حس خیلی خوبی میده! جوری شده که میرسم خونه توان انجام دادن هیچ کاری رو ندارم بس که خسته ام... مراسم نامزدی زهره هم در پیشه و تو همون یه ذره وقت پنجشنبه جمعه ها با یک نفر خریدم... امروز بالاخره موفق شدم بعد دو هفته یه جایی باز کنم برای خو

برچسب: روزها, نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

کی اینقدر بزرگ شدی تو آخه خواهر کوچیکه؟بعد اون همه سختی که کشیدی، سختی که به ما دادی، بعد اون شکست تلخ، الان راهتو پیدا کردی! همیشه فکر کنم مثل کوه پشت سرت بودم... همیشه مواظبت بودم! پشیتیبانت بودم! برای همینه الان نمیتونم باور کنم اینقدر زود بزرگ شدی، اینقدر که بخوای عروس بشی، تو همون زهره کوچیکه گرد و قلمبه ای؟ D: مثل یه تیکه ماه شده بودی... امیدوارم قدر همدیگه رو بدونین... امیدوارم که خوشبخت ب

برچسب: زهره, نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

تو این سه روزی که ازین ماه عجیب رد میشه امروز حالم افتضاح بود... تو مایه های قبض روح شدن بودم برگشتنی! چشمام خیلی تار میدید و قدمام نامنظم... هر آن ممکن بود پخش و پلا شم... نشدم که :) یکی امروز ازم پرسید چرا روزه میگیری... احتمالا سوالش با توجه به نداشتن دید مذهبی از من و با توجه به نبودن چربی در بدنم بود :) خیلی راحت گفتم نمیدونم... واقعا هم نمیتونم چراشو برای کسی توضیح بدم... چون مذهبی نیست... ا

برچسب: روزانه, نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

اولش که اصلا باور نکردم! فکر کردم در حد شایعه هاییه که گاها میپیچه دهان به دهان بعد یه جا فروکش میکنه! محل کارم هم اینترنت خطم فعال نیست و دسترسی به اینترنت ندارم! یه ساعتی گذشت. خبرا بیشتر شد! شنیدن صدای تیراندازی دیگه تیر خلاصی بود... یک روز تمام تو استرس سپری کردم... مگه میشد؟ صبح که میومدم هیچ خبری هیچ جا نبود! چه جوری ممکنه ورق در عرض یک ساعت اینطور برگرده؟ اسم داعش که اومد وسط دیگه رسما داشت

برچسب: دلهره, نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

به همین سادگی بهارم رسید تو گرمای تابستون... به همین سادگی شدم بیست و نه ساله... برای من دو تیر یک روز نشانه داره... نه برای وجود خودم... روزیه که به دو نفر از عزیزانم هم ربط پیدا میکنه...سه سال پیش مادر بزرگم رو در همین روز از دست دادم... زمستان پارسال هم مولود رو از دست دادم که متولد دومین روز تیر ماه بود... همین ها به گمانم کافی باشه برای نشانه دار شدن این روز برای من... بچه که بودم تصورم از بی

برچسب: نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

بعد از چند روز بالاخره مراسم کیک برون ما تحت تدابیر شدید امنیتی برگزار شد... کیک رو زهره خریده بود به سلیقه خودش... همون کیکی که من ازش متنفرم... کیک شکلاتی :/ همه چیز تقریبا دزدکی صرف شد. به خاطر ایلیا که دو هفته ای بود مریض بود و نمیدونم چرا خوب نمیشد... با این همه شب خیلی خوبی بود. نکته جالب توجه اون شب محسن بود. از چند شب قبل زهره میگفت محسن قصد داشته سورپرایزت کنه ولی خب بیماری ایلیا نذاشت. ب

برچسب: درهم,برهم, نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

از خواب بیدار شدم. باد مستقیم کولر روم بود، یه نگاهی به بیرون انداختم... ابرا شب نشده سایه شبو انداخته بودن رو سر زمین... بلند شدم و رفتم در جریان مستقیم هوا... ریه هامو پر و خالی کردم... اونقدر هوا لطیفه که نمیشه بی تفاوت بمونی... نمیشه احساساتت غلیان نکنه... اینکه قبلش خواب دیده باشی مزید بر علت... خوابم یادم نمیاد ولی هرچی که بود با احساسات تحریک شده از خواب بیدار شدم... ریه هامو که از هوای تاز

برچسب: خواب, نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

یک تصویر گنگ و مبهمی ازشون یادم میومد که مال دوره خیلی کودکیم بود... بعد سال ها فقط در این حد یادم مونده بود که خانواده ای چهار نفره هستن... تازه تازه فهمیدم که چرا این همه سال ارتباطمون قطع شده! پدر خانواده از اقوام بابا بوده، ازون آدمایی که خیلی کار کرده و اوضاع و احوال خوبی داشته! ولی ظاهرا تمام داراییش رو میبازه تو قمار ، ورق برمیگرده... بد هم برمیگرده... همه چیز از دست میره... همه طردش میکنن

برچسب: خاطره, نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

صفحه بندی