... من، تو، تنهایی

خرید بک لینک

وقتی کنار همیم حالمون خوب میشه... شادیامون و غمامون خیلی مشابهه... حرفای همو میفهمیم و به اعتقادات هم احترام میذاریم! روز خیلی خوبی بود و به سرعت برق و باد گذشت!

... من، تو، تنهایی...

ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: دورهمی, نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 6:01

بالاخره روز عقد رسید. تمام تایم قبلش به بدو بدو گذشت. کلاس کمانچه هم برای هفته دوم کنسل شد... تایم عقد 4 تا 5 بود! من یه ربع به چهار هنوز تو آرایشگاه بودم :/ وقتی رسیدم زهرا برام خط و نشون بود که میکشید! که همیشه همینی، من درستت میکنم!!! آخه خواهر من درست تر از این؟ داریم اصلا؟ به سرعت اون لباس هندی قرمزه رو که از مدت ها قبل گذاشته بودمش برای این روز پوشیدم, شال قرمزمم سر کردم! و رژ لب قرمز ... من، تو، تنهایی...

ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: پیوند, نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 2:19

چند باره میام بنویسم نمیتونم... حالم این روزا همزمان با پخش شدن عطر پاییز تو فضا کوفتیه کوفتیه... بیست و نه ساله به این درد مبتلام... نمیدونم یه جور سندرومه... پاییز زدگیه چه کوفتیه... ولی میدونم دلم داره از شدت گرفتن از وسط قاچ میخوره... خب بعد سه سال امسال تنهام هستم مزید بر علت هست... تو راه برگشت آهنگ ای باران قربانی هم رو ریپیت بود... هی چشمام پر و خالی میشد... منتظر یه پقی بودم بشینم وسط خیا ... من، تو، تنهایی...

ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: پاییز,گرفتگی, نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 15:07

روزها یک جوری درهم و شلوغه که نمیدونم از کجا میان و به کجا میرن! به همین سرعت دو هفته گذشت از آغاز به کارم در شرکت جدید... دو هفته ست دارم چیز یاد میگیرم و این بهم حس خیلی خوبی میده! جوری شده که میرسم خونه توان انجام دادن هیچ کاری رو ندارم بس که خسته ام... مراسم نامزدی زهره هم در پیشه و تو همون یه ذره وقت پنجشنبه جمعه ها با یک نفر خریدم... امروز بالاخره موفق شدم بعد دو هفته یه جایی باز کنم برای خو ... من، تو، تنهایی...

ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: روزها, نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

کی اینقدر بزرگ شدی تو آخه خواهر کوچیکه؟بعد اون همه سختی که کشیدی، سختی که به ما دادی، بعد اون شکست تلخ، الان راهتو پیدا کردی! همیشه فکر کنم مثل کوه پشت سرت بودم... همیشه مواظبت بودم! پشیتیبانت بودم! برای همینه الان نمیتونم باور کنم اینقدر زود بزرگ شدی، اینقدر که بخوای عروس بشی، تو همون زهره کوچیکه گرد و قلمبه ای؟ D:مثل یه تیکه ماه شده بودی... امیدوارم قدر همدیگه رو بدونین... امیدوارم که خوشبخت ب ... من، تو، تنهایی...

ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: زهره, نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

تو این سه روزی که ازین ماه عجیب رد میشه امروز حالم افتضاح بود... تو مایه های قبض روح شدن بودم برگشتنی! چشمام خیلی تار میدید و قدمام نامنظم... هر آن ممکن بود پخش و پلا شم... نشدم که :) یکی امروز ازم پرسید چرا روزه میگیری... احتمالا سوالش با توجه به نداشتن دید مذهبی از من و با توجه به نبودن چربی در بدنم بود :) خیلی راحت گفتم نمیدونم... واقعا هم نمیتونم چراشو برای کسی توضیح بدم... چون مذهبی نیست... ا ... من، تو، تنهایی...

ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: روزانه, نویسنده: بازدید: 2 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

اولش که اصلا باور نکردم! فکر کردم در حد شایعه هاییه که گاها میپیچه دهان به دهان بعد یه جا فروکش میکنه! محل کارم هم اینترنت خطم فعال نیست و دسترسی به اینترنت ندارم! یه ساعتی گذشت. خبرا بیشتر شد! شنیدن صدای تیراندازی دیگه تیر خلاصی بود... یک روز تمام تو استرس سپری کردم... مگه میشد؟ صبح که میومدم هیچ خبری هیچ جا نبود! چه جوری ممکنه ورق در عرض یک ساعت اینطور برگرده؟ اسم داعش که اومد وسط دیگه رسما داشت ... من، تو، تنهایی...

ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: دلهره, نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

به همین سادگی بهارم رسید تو گرمای تابستون... به همین سادگی شدم بیست و نه ساله... برای من دو تیر یک روز نشانه داره... نه برای وجود خودم... روزیه که به دو نفر از عزیزانم هم ربط پیدا میکنه...سه سال پیش مادر بزرگم رو در همین روز از دست دادم... زمستان پارسال هم مولود رو از دست دادم که متولد دومین روز تیر ماه بود... همین ها به گمانم کافی باشه برای نشانه دار شدن این روز برای من...بچه که بودم تصورم از بی ... من، تو، تنهایی...

ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

بعد از چند روز بالاخره مراسم کیک برون ما تحت تدابیر شدید امنیتی برگزار شد... کیک رو زهره خریده بود به سلیقه خودش... همون کیکی که من ازش متنفرم... کیک شکلاتی :/ همه چیز تقریبا دزدکی صرف شد. به خاطر ایلیا که دو هفته ای بود مریض بود و نمیدونم چرا خوب نمیشد... با این همه شب خیلی خوبی بود. نکته جالب توجه اون شب محسن بود. از چند شب قبل زهره میگفت محسن قصد داشته سورپرایزت کنه ولی خب بیماری ایلیا نذاشت. ب ... من، تو، تنهایی...

ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: درهم,برهم, نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

از خواب بیدار شدم. باد مستقیم کولر روم بود، یه نگاهی به بیرون انداختم... ابرا شب نشده سایه شبو انداخته بودن رو سر زمین... بلند شدم و رفتم در جریان مستقیم هوا... ریه هامو پر و خالی کردم... اونقدر هوا لطیفه که نمیشه بی تفاوت بمونی... نمیشه احساساتت غلیان نکنه... اینکه قبلش خواب دیده باشی مزید بر علت... خوابم یادم نمیاد ولی هرچی که بود با احساسات تحریک شده از خواب بیدار شدم... ریه هامو که از هوای تاز ... من، تو، تنهایی...

ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: خواب, نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

صفحه بندی